به سوی ظهور
....به فدای دعایت! به قربان نگاهت! قلب ما را نیز به لحظه ای از نگاه مهتابی ات و جرعه ای از نیایش آسمانی ات مهمان کن!

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 27 خرداد ماه سال 1386
عاشقانه ترین طواف

 

 

به مناسبت سالروز شهادت حضرت زهرا علیه السلام فاطمه علیه السلام، بزرگترین حامی و فدایی ولایت بود.

فاطمه علیه السلام ، شیداترین پروانه ی شمع امامت بود.

فاطمه علیه السلام پروانه ی عاشقی بود که با سوختن و فداسازی خویش درس ولایت مداری و امام محوری را به همگان آموخت امام بر حق چونان کعبه  است که تمام مردم بایستی بر گرد او طواف نمایند، نه او بر گرد مردم.

حماسه ی فاطمی ، چنان در اوج بی مثالی است که پژواک روح بخش آن تا قیام قیامت در گوش جان جهان طنین انداز خواهد ماند.

و اینک ضروری ترین عرصه ای که بایستی در آن به فاطمه ی زهرا علیه اسلام اقتدا کرد، عرصه ی «ولایت مداری» و «امام محوری» است.

ر.ک مصباح یزدی ، جامی از زلال کوثر، فصل 5، ص 145.

 

این فاطمه بود که عاشقانه ترین پاسداشت را از حریم امامت رواداشت. این فاطمه بود که یگانه ترین اسوه دهی را در همرهی با ولایت ادا ساخت . همو که پهلویش شکست و در خون نشست، اما لحظه ای از یاری ولی امر خویش از پای ننشست.

 استاد مصباح  یزدی

 

خم کرد پشت زمین  را ناگاه داغ گرانت

هفت آسمان گریه کردند بر تربت بی نشانت

 جز عشق و خوی چه کردی؟

جز رنج و حسرت چه دیدی؟

نامهربانان چه کردند؟

با آن دل مهربانت؟

فاطمه سالاروند

1


شنبه 19 خرداد ماه سال 1386
گواه حضور

فرازی از نوشته ی استاد سید مهدی شجاعی:

خدایا!

شیعه ی آخرالزمان را همین بس که محبوب و مرادش یاد او کند:«لاناسینَ لِذکر کم»،

و او هیچ از مراد خویش یاد نکند. ما را از این شرمساری برهان!

خداوندا!

ما مدعیان دروغزن انتظاریم. حرف از چشم انتظاری محبوب می زنیم، اما به اندازه ی ساده ترین دوستانمان هم گوش به زنگ آمدنش نیستیم .

الفبای انتظار را به ما بیاموز و لذت انتظار را به ما بچشان!

... خدایا !

به چه کار می آید این چشم اگر به روی آن عزیز غایب از نظر گشوده نشود؟

و به چه کار می آید این دل اگر قربان ظهور نگردد؟

 

نرم افزار قرار دل، شعر و متون ادبی ، عنوان دست نیاز.

 

آقا نگاهت سوی آهوهاست، می دانم

دستان پاکت مثل من تنهاست، می دانم

آقا اگر تو بر نمی گردی، دلیل آن

در دست های پرگناه ماست، می دانم

 

سپیده شمس

 

من این شعر رو تویه مطالب قبلی خودم گذاشتم چون خیلی قشنگی تویه اینجا هم می زارم و باز هم برای مطالب بعدی من هم می زارم


سه شنبه 8 خرداد ماه سال 1386
دیدار از رهگذر انصاف

رمز تشرفات هفتگی پیرمرد قفل ساز به محضر امام زمان علیه السلام

در آرزوی دیدار

مردی از دانشمندان در آرزوی زیارت حضرت بقیت الله علیه السلام بود و از عدم توفیق رنج می برد. مدت ها ریاضت کشید و در مقام طلب بود.

در نجف اشرف میان طلاب و فضلای آستان علوی، معروف است که هر کس بدون وقفه چهل شب چهارشنبه توفیق پیدا کند که به مسجد سهله برود و نماز مغرب و عشای خود را در آن جا به جا آورد، سعادت تشرف به محضر امام زمان علیه السلام را خواهد یافت. مدت ها در این باب کوشش کرد و اثری از مقصود ندید.سپس به علوم غریبه و اسرار حروف و اعداد متوسل شد و به عمل ریاضت در مقام کسب و طلب بر آمد . چله ها نشست و ریاضت ها کشید و اثری ندید. ولی به حکم آن که شب ها بیدار مانده و در سحر ها ناله ها داشت، صفا و نورانیتی پیدا کرد و برخی از اوقات برقی نمایان می گشت و بارقه عنایت بدرقه راه وی می شد . حالت خلسه و جذبه ای به او دست می داد حقایقی می دید و دقایقی می شنید.

در یکی از این حالات او را گفتند:«شرفیابی تو خدمت امام زمان علیه السلام میسر نخواهد شد، مگر آن که به فلان شهر سفر کنی».

 

در بازار آهنگران

.... شوق وصال ، مشکلات سفر را آسان نمود. چندین روز طول کشید تا بدان شهر رسید و در آن جا نیز به ریاضت مشغول گردید. روز سی و هفتم به او گفتند :«الان حضرت بقیت الله علیه السلام در بازار آهنگران ، در دکان پیرمردی قفل ساز نشسته است، هم اکنون به محضرش شرفیاب شو!»

بنا بر آنچه در عالم خلسه دیده بود، راه را طی کرد و به وقتی در آن دکان رسید ، دید حضرت امام عصر علیه السلام آن جا نشسته اند و با پیرمرد گرم گفت و گو هستند.

و اینک ادامه داستان از زبان آن دانشمند طالب دیدار:

... به ساحت حضرتش سلام دادم . جواب فرمود و به من اشاره کردند که اکنون ساکت باش و تماشا کن!

در آن حال دیدم پیرزنی که ناتوان بود و قد و خمیده ای داشت ، عصا زنان وارد مغازه شد و قفلی را نشان داد و گفت:«آیا ممکن است برای خدا این قفل را 3 ریال از من خریداری کنید، که من به 3 ریال پول احتیاج دارم».

پیرمرد قفل ساز ، قفل را نگاه کرد و دید قفل، بی عیب و سالم است، گفت :«مادر،چرا مال مسلمانی را ارزان بخرم و حق کسی را تضییع کنم، این قفل تو اکنون 8 ریال ارزش دارد. من اگر بخواهم منفعت ببرم به 7 ریال خریداری می کنم، زیرا در این معامله بیش از یک ریال منفعت بردن بی انصافی است. اگر می خواهی بفروشی ، من 7 ریال می خرم و باز تکرار می کنم که قیمت واقعی آن 8 ریال است، من چون کاسب هستم و باید نفع ببرم یک ریال ارزان تر خریداری می کنم».

شاید پیرزن باور نمی کرد که پیرمرد قفل ساز جدی می گوید . ناراحت شده بود که من خودم می گویم 3 ریال، هیچ کس به این مبلغ راضی نمی شود، آن وقت تو می گویی 7 ریال می خرم .

  ....سرانجام پیرمرد قفل ساز 7 ریال به آن زن داد و قفل را خرید!

من به سراغ او می آیم!

چون پیر زن بازگشت، امام علیه السلام خطاب به من فرمود:

اینک دیدی و سیر را تماشا کردی!

این گونه باشید تا ما به سراغ شما بیایم، چله نشینی لازم نیست، به جفر متوسل شدن سودی نمی بخشد، ریاضت کشیدن وسفر رفتن احتیاج نیست،عمل نشان دهید و مسلمان باشید تا من بتوانم شما را یاری کنم.

از همه ی این شهر من این پیرمرد را انتخاب کرده ام؛ زیرا او دین دارد و خدا را می شناسد .

این همه امتحانی که داد: از اول بازار این پیرزن عرض حاجت کرد، امام چون او را محتاج و نیازمند دیدند، همه در مقام آن بودند که ارزان بخرند و هیچ کس ، حتی سه ریال نیز خریداری نکرد، در حالی که این پیرمرد به 7 ریال خرید.

هفته ای بر او نمی گذرد ، مگر آن که من به سرغش می آیم و از او تفقد می نمایم.1

 

نزدیک تر از قلب منی با من مهجور

دوری ز من است و ز تو ما را گله ای نیست

پی نوشت:

1- ر.ک: محمد ری شهری ، محمد ، کمیایی محبت (شرح احوال شیخ رجبعلی خیاط).


دوشنبه 7 خرداد ماه سال 1386

من دیگه خسته شدم - بسه دیگه چشام بارونیه

بسه دلم تا کی فضایه غصه رو مهمونیه

من دیگه بسه برام تحمل این همه غم

بسه جنگ بی ثمر -برای هر زیاد و کم

واسه عشق های تو خالی

ساده مردن واسه چی

..

..

همه حرف خوب می زنند

اما کی خوب این وسط

بد و خوبش به شما

ما که رسیدیم تهه خط

 

قربونت برم خدا

چقدر غریبی رو زمین

آره دنیا ما نخواستیم

دلو با خودت ببر

نمی خوام دربه دره پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه به هیزم آماده شم........

..

...

وایسا دنیا

وایسا دنیا.....

رضا صادقی

خدایا!!!

به داده ها-نداده هاو گرفتارهایت شکر

که داده هایت -نعمت

نداده هایت-حکمت

و گرفته هایت - امتحان است.

خدایا خیلی خسته ام

خسته ام از زندگی

کی میشه منو راحت کنی از این زندگی

کی میشه


پنجشنبه 3 خرداد ماه سال 1386
ای شهدا شرمندتونیم شرمندتونیم شرمنده

هزار و سیصد و اندی سال

با کم و زیادش

....

همه حصرت ما اینه که

چرا مدینه نبودیم

چرا کوفه نبودیم

چرا کوچه بنی هاشم نبودیم

چرا تو کربلا نبودیم

..

چون اون جوری

غریببانه و مظلومانه آقامون رو

...

هزار و سیصد و اندی سال

..

ولی

خیلی جالبه

اونها می گفتند

گفتند بیان تمام همت و هستی و مردنگی مون رو جمع کنیم که ببینیم بعد از این مدتهه هزار چهارصد سال می تونیم بزاریم این یکی آقامون تنها و غریب باشه

اونها می گفتند

...

بسیجی شهید ابوالفضل سپهر

 

 

ای شهدا!

 برای ما حمدی بخوانید که شما زنده اید و ما مرده

 

آیا به همین زودی باید پلاک های غبار گرفته

مفقود الجسد هایمان از گردن غیرت فروافتد؟

 


سه شنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1386
«او در به در ماست، به خدا منتظر ماست!»

زتو ما را گله ای نیست

نزدیک تر از قلب منی با من مهجور

دوری زمن است و زتو ما را گله ای نیست

 

دوری و مهجوری ما از امام زمان علیه السلام , همه به خاطر کوتاهی و ناقابلی ما است؛

و گرنه وجود مقدس او فیض مطلق است و در آن هیچ کوتاهی و بخلی نیست.

آن مرد صابون فروش را وعده دیدار دادند.

در میانه ی راه، چون باران گرفت،ناراحتی و نگرانی نیز او را فرا گرفت که حالا صابون هایی که در پشت بام پهن کرده ام ،از بین می رود.

... در آستانه خیمه مولا ندایی شنید که می فرمود:« او را واگذارید و باز گردانید!! همانا او مردی صابونی است.»

برادرم! خواهرم!اینک به دقت بنگر که تعلق اصلی دلت چیست؟

و آیا در ادعای محبت خویش نسبت به آن حضرت صادقی؟

و آیا شوق دیدارت واقعی است یا آرزویی لحظه ای ؟!

 برای نایل شدن به دیدار آن عزیز باید دل را یکدله ساخت و پا بر تمام هواها و خواسته های نفسانی گذاشت.

 

*******

به خدا منتظر ماست!

به فریاد قسم

به مهتاب قسم

به غم غربت آن یار قسم!

که نه دل ماند و نه دلدار

ندانم که چه شد در پس دیوار

به برِ عشق دگر بار

صد تار تنیدیم ز اغیار!

بیا تا به خود آییم !

... چه کردیم؟؟

چه خواندیم؟

این چنین مات، به تماشای چه ماندیم؟

... بیا تا به خود آییم!

به بر عشق در آییم!

به سوی خیمه ی دلدار شتابیم و چنین نغمه سراییم:

 

«او در به در ماست، به خدا منتظر ماست!»


چهارشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1386
ای خداااااااااا

چرا دنیامون این جوری شده

اصلا بهتر بگم چرا زندگیمون این جوری شده

وقتی که یه شب، یه بنده مسلمونی گشنه می گیره می خوابه

وقتی که یکی درد داره مریضه

وقتی یکی محتاجه

آخه مسلمونیمون کجا رفته

                        واقعا مسلمونیم ما

                                                کمی فکر کنیم؟

فقط می خوایم به جون هم بیوفتیم

                        فقط ما آدم ها یاد گرفتیم سر هم رو کلاه بزاریم یا اینکه زیر پا هم رو خالی کنیم و به سر  و کله هم بزنیم

اگر یه مقدار

            فقط و فقط یه مقدار دور بر تون رو نگاه کنید

                                                            ببینید کجا زندگی هستید

                                                                        چه کار دارین می کنید

                                                                                    واقعا منتظر آقامون هستیم؟؟

جدی واقعا هستیم؟!!

یا می خوایم خودمون رو گول بزنیم؟

وقتی ما یه گیری پیدا می کنیم

میام دعا می کنیم

به خدا (.....) می گیم خدا برام این کار رو درست کن و بعد .......

وقتی مشکل ما ها حل میشه

به خودمون می گیم یه دستی بود که کمکمون کرد

همین

به همین راحتی از پیشش میگذریم

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چرا قدر دور برمون رو نمی دونیم

وقتی که یه عزیزی از دنیا می ره

                                    آخ

                                    اون وقت می فهمیم که چی بود

                        تا وقتی که بود نمی دونستیم کی بود و وقتی .........

چند شب پیش تویه کلا س قرآن صحبت این شد که می گفت

در داخل قرآن اومده که اگه کتاب خدا قرآن بر رویه کوه نازل می شد که  کوه از عظمت قرآن تکه تکه می شد

آخه این دل سنگی انسان چیه که حتی کتاب قرآن رویه اون تاثیر..................


چهارشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1386
در انتظار

در سال 1224 ه-ق در کاظمین ،طالب تشرف به خدمت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف گشتم . این عشق و علاقه، به اندازه ای در من شدت یافت که از تحصیل بازماندم و به ناچار برای کسب روزی حلال یک عطاری و سمساری باز کردم .

روز های جمعه ، بعد از غسل جمعه ، لباس احرام می پوشیدم ، شمشیرم را حمایل می کردم و آن گاه به درِ مغازه ام می رفتم و مشغول ذکر می شدم .

در این روز، هیچ خرید و فروشی نمی کردم و فقط در انتظار ظهور امام زمان علیه السلام بودم.

در یکی از روز های جمعه که در مغازه ام مشغول ذکر بودم، به ناگاه متوجه حضور سه سید بزرگوار در جلوی مغازه شدم .

دو نفر از آنها کامل مرد بودند و جوانی در بین آنها قرار داشت که صورت مبارکش فوق العاده نورانی بود. به حدی نظر مرا به خود جلب نمود که از ذکر بازمانده ام و در قلب خویش آرزو کردم که ای کاش به داخل مغازه ی من بیایند.

آرام آرام و با نهایت وقار جلو آمدند تا به در مغازه ی من رسیدند.

سلام کردم.

جواب دادند و فرمودند:«آقا شیخ حسن! گل گاو زبان داری؟»

بلافاصله عرض کردم :آری، و حال آن که در روز های جمعه هیچ خرید و فروشی نمی کردم و به کسی هم جواب نمی دادم .

فرمودند : بیاور!

عرض کردم: چشم،

آن گاه برای آوردن آن به تهِ مغازه رفتم. وقتی که برگشتم، کسی را بر درِ مغازه ندیدم؛ ولی عصایی را بر روی میز جلوی مغازه دیدم که در دست آن آقای وسطی دیده بودم. عصا را بوسیدم و از مغازهبیرون دویدم.

از اشخاصی که در آن اطراف بودند، پرسیدم :«این سه نفر سیدی که در مغازه ی من بودند، کجا رفتند؟»

جملگی گفتند:«ما کسی رو ندیده ایم».

دیوانه شدم و به داخل مغازه برگشتم . مات و مبهوت مانده بودم که بعد از این همه اشتیاق ، به زیارت مولایم شرفیاب شدم ، امام افسوس که او را نشناختم!!

در همین حال ، مریض مجروعی را دیدم که او را به سوی حرم کاظمین می برند. بی درنگ آنها را صدا زدم و گفتم :«بیایید !من مریض شما رو مداوا می کنم».

مریض را به مغازه من آوردند . او را رو به قبله ، روی تختی که روز ها روی آن می خوابیدم، خواباندم .

دو رکعت نماز حاجات خواندم و برای آن که اطمینان خاطر پیدا کنم، از قلبم گذراندم که اگر آن آقا ، مولای من حضرت ولی عصر علیه السلام بوده است ، وقتی این عصا را بر بدن این مریض می کشم، بلافاصله شفا یابد و جراعات بدنش به کلی رفع شود . از این رو عصا را بر سر تا پای آن مریض کشیدم و دیدم که تمام جراحات او در همان لحظه بر طرف گردید و گویی بر بدنش گوشت و پوستی تازه رویید.

آن مریض ، از شدت شوق ، از تخت پایین جست،یک لیره به من داد و از مغازه بیرون دوید . به دنبال او دویدم و آن لیره را به او برگرداندم و گفتم:«من پول نمی خواهم».

وقتی به دکان برگشتم ، دیدم عصا نیست.

از شدت حسرت و غمی که از نشناختن آن حضرت و مفقود شدن عصا به من دست داد, غرق اشک و آه شدم.

آن گاه از مغازه بیرون آمدم و فریاد زدم :«ای مردم! هر کس مولایم حضرت ولی عصر علیه السلام را دوست دارد، به دکان من بیاید و تصدیق سرِ آن حضرت ، هر چه می خواهد ببرد.»

مردم به من گفتند:« باز دیوانه شده ای ؟!»

گفتم:«اگر نیایید ببرید، هر چه در مغازه دارم، در بازار می ریزم.»

آن گاه به داخل مغازه رفتم و بیست و چهار اشرفی را که از قبل ذخیره کرده بودم، برداشتم و مغازه را همان طور رها کردم و به خانه آمدم .

بلافاصله عیال و فرزندانم را جمع کردم و گفتم :«من عازم مشهد مقدس هستم . هر که از شما میل دارد ، با من بیاید ».

همه  به دنبال من راهی شدند، مگر پسر بزرگم محمد امین که در کاظمین ماند و به همراه ما نیامد .

پس از آن که به آستان بوسیِ امام رضا (ع) مشرف شدم ، قدری از آن اشرفی ها که مانده بود ، سرمایه کردم و بر روی سکوی در صحن مقدش به تسبیح و مهر فروشی مشغول شدم .

روزی نشسته بودم ، دیدم که در روبرویمان آقای بزرگواری تشریف آوردند.

من سلام کردم.

ایشان جواب دادند. بعد مرا به اسم خطاب نمودند و فرمودند:« شیخ حسن ، مولای تو امام زمان علیه السلام می فرمایند:به امام زمان  علیه السلام چه حاجتی داری و از آن حضرت چه می خواهی ؟»

به دامن ایشان چسبیدم و عرض کردم :«قربانتان شوم آیا شما خودتان امام زمان علیه السلام هستید؟»

فرموند:« من امام زمان نیستم ، بلکه فرستاده ی ایشان می باشم . می خواهم ببینم چه حاجتی داری؟»

آن گاه دستم را گرفته و به گوشه ی صحن مطهر بردند و برای اطمینان قلب من چند علامت و نشانی که کسی اطلاع نداشت ، برای من بیان نمودند . از جمله با اشاره به داستان عصا فرمودند:« تو آن کسی نیستی که در کاظمین دکان عطاری داشتی؟ ... آیا در آن روز آورنده عصا و برنده ی آن را شناختی؟ ایشان مولای تو امام عصر علیه السلام بود. حال چه حاجتی داری؟ حوائجت را بگو!»

من عرض کردم:«حوائجم بیش از سه حاجت نیست؛

 اول این که می خواهم بدانم با ایمان از دنیا خواهم رفت یا نه؟

دوم اینکه می خواهم بدانم از یاوران امام عصر علیه السلام هستم یا نه؟

سوم اینکه می خواهم بدانم چه وقت از دنیا می روم؟»

ان بزرگوار خداحافظی کردند و تشریف بردند و به قدر یک قدم که برداشتند ، از نظرم غایب شدند و دیگر ایشان را ندیدم.

چند روزی از این داستان گذشت. پیوسته منتظر خبر بودم . روزی در موقع عصر مجدداً چشمم به جمال ایشان روشن شد . دست مرا گرفتند و باز در گوشه ی صحن مطهر مرا به جای خلوتی برد و فرمودند : «

سلام تو را به مولایت ابلاغ کردم . ایشان هم به تو سلام رساندند و فرمودند:

« خاطرت جمع باشد که با ایمان از دنیا خواهی رفت و از یاوران ما هم هستی و اسم تو در زمره ی یاوران ما ثبت شده است؛ اما هر وقت زمان فوت تو برسد علامتش این است که بین هفته زمان فوت تو برسد علامتش این است که بین عفته در عالم خواب خواهی دید که دو ورقه از عالم بالا به سوی تو نازل می شود و یکی از آنها نوشته شده است:" لا اله الا الله، محمدٌ رسول الله " و در ورقه ی دیگر نوشته شده است:"علی ولی الله حقاً حقاً" در طلوع فجر جمعه ی آن هفته به رحمت خدا واصل خواهی شد»».

به مجرد گفتن این کلمه ؛ از نظرم غایب گشت . من هم منتظر وعده شدم .

آقا سید محمد تقی که از دوستان صمیمی شیخ حسن بوده است، می گوید :

یک روز دیدم شیخ حسن درنهایت مسرت و خوشحالی از حرم حضرت رضا علیه السلام به طرف منزل بر می گشت.

سوال کردم : آقا شیخ حسن ! امروز شما را خیلی مسرور می بینم؟

گفت : من همین یک هفته بیشتر میهمان شما نیستم، هر طور که می توانید مهمان نوازی کنید.

شب های آن هفته را به کلی خواب نداشت ، مگر روز ها که خواب قیلوله می رفت و مظطرب بیدار می شد . روز ها را روزه بود و پیوسته در حرم مطهر حضرت رضا (ع) و در منزل مشغول دعا خواندن بود.

تا روز پنج شنبه همان هفته که حنا گرفت و پاکیزه ترین لباس های خود را برداشت و به حمام رفت. خود را کاملاً شستشو داد و محاسن و دست و پا را خضاب نمود  و خیلی دیر از حمام بیرون آمد. بعد از خارج شدن از حمام به حرم حضرت رضا (ع) مشرف شد و نزدیک دو ساعت و نیم از شب جمعه گذشته بود که از حرم بیرون آمد و به طرف منزل روانه گردید و به من فرمود:« تمام اهل بیت و بچه ها را جمع کن! همه را حضر نمدم . قدری با آن ها صحبت کرد و مزاح نمود و فرمود:"مرا حلال کنید!صحبت من با شما همین است که دیگر مرا نخواهید دید و اینک با شما خداحافظی می کنم"».

بچه ها و اهل بیت را مرخص نمود و فرمود:« همگی را به خدا می سپارم.»

تمامی بچه ها از اتاق بیرون رفتند بعد به من فرمود :« سید تقی ، شما امشب مرا تنها نگذارید . ساعتی استارحت کنید؛ اما به شرط این که زود برخیزید».

بنده ( سید تقی) که خوابم نبرد و ایشان نیز به طور دائم مشغول دعا خواندن بودند.

چون خوابم نبرد ، برخاستم و گفتم :« شما چرا استراحت نمی کنید؟! این قدر خیالات نداشته باشد . شما که حالی ندارید ، اقلاً قدری استراحت کنید».

به صورت من تبسمی کرد و فرمود :« نزدیک است که استراحت کنم و اگر چه من وصیت کردم باز هم وصیت می کنم: أشهد ان لا اله الا الله و أشهد أن محمداً رسول الله  (ص) و أن الله علیا و اولاده المعصومین حجج الله بدان که مرگ حق و سوال نیکر و منکر حق  است و خدای تعالی هر آن که را در قبر ها باشد زنده می کند و بر می انگیزاند. عقیده دارم که معاد حق است و صراط و میزان حق است . و اما بعد، قرض ندارم جتی یک درهم و یک رکعت از نماز های واجب من در هیچ حالی قضا نشده است و حتی یک روز نیز روزه ام را قضا  نکرده ام و یک درهم از مظالم بندگان خدا به گردن من نیست و چیزی برای شما باقی نگذاشته ام، مگر دو لیره که در جیب جلیقه ی من است و برای مختصر مجلس ترحیم که برای من تشکیل می دهید. اینک همه ی شما را به خدا می سپارم، والسلام.

دیگر از حالا به بعد با من صحبت نکنید و آنچه در کفنم هست با من دفن کنید! والسلام علی من اتبع الهدی».

پس به اذکاری که داشت مشغول شد و به عادت هر شب نماز شب را خواند بعد از نماز شب، روی سجاده ای که داشت نشست و گویا منتظر مرگ بود.

یک مرتبه دیدم از جا بلند شد و در نهایت خضوع و خشوع کسی را تعارف کرد و شمردم سیزده مرتبه بلند شد و در نهایت ادب تعارف کرد. یک مرتبه دیدم مثل مرغی که بال بزند خود را به سمت در اتاق پرتاب کرد و از دل نعره زد:«که یا مولای یا صاحب الزمان!» آن گاه لب های خود را چند دقیقه بر عتبه ی در گذاشت.

من بلند شدم و زیر بغل او را گرفتم ، در حالی که او گریه می کرد . به او گفتم :« شما را چه می شود این چه حالی است که دارید ؟»

گفت:« ساکت باش! چهارده نور مبارک همگی این جا تشریف دارند». من با خودم گفتم : از بس عاشق چهارده معصوم علیه اسلام است این طور به نظرش می آید . فکر نمی کردم که این حالت سکرات باشد و آنها تشریف داشته باشند. چون حالش خوب بود و هیچ گونه  درد و کرضی نداشت و هر چه می گفت صحیح بود و حالش هم پریشان نبود.

فاصله ای نشد که دیدم تبسمی نمود و از جا حرکت کرد و سه مرتبه گفت :« خوش آمدید ای قابض الارواح!»

و آن وقت صورت را اطراف حجره بر گردانید و در حالتی که دست هایش را بر سینه گذاشته بود، عرض کردم : السلام علیک یا امیر المومنین ، اجازه می فرمایید» و همین طور چهارده نور مطهر را سلام عرض کرد و اجازه طلبید و عرض کرد : «دستم به دامنتان».

آن وقت رو به قبله خوابید و سه مرتبه عرض کرد :« یا الله به این چهارده نور مقدس».

بعد ملافه را روی صورت خود کشید و دست ها را پهلویش گذاشت . چون ملافه را کنار شدم دیدم از دنیا رفته است . بچه ها را برای نماز صبح بیدار کرده ، در حالی که گریه می کردم که آنها از گریه من مطلب را می فهمیدند.

صبح جنازه ی ایشان را با تشبیع کنندگان زیادی برداشته و غسالخانهی قتلگاه غسل دادیم و بدن مطهرش را شب در دارالسعاده حضرت رضا علیه السلام دفن کردیم . غفران و رضوان خدا بر او باد!

 

همین که گام می زنی به خلوت خیال من

سرشک شوق می چکد زچشم اشکبار من

کنون نگاه مست توست که می برد قرار دل

بیا طبیب درد من، بیا بمان کنار من!

 

 

پی نوشت:

ر.ک.نهاوندی، شیخ علی اکبر،العبقری الحسان ، ج 1، ص 124-126 ، شماره سریال 865.

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید

امام زمان  :«إنّا غَیرُ »ُهمَلینَ لمراعا تِکُم وَ لا ناسینَ لِذِکرِ کُم وَ لَولا ذلِکَ لَنَزل بِکُمُ اللاّواء واصطَلَمکُم والاَّعداءُ»
ما در رعایت حال شما کوتاهی نمی کنیم و یاد شما را از خاطر نمی بریم و اگر جز این بود,گرفتاری ها از هر سو بر شما وارد می شد و دشمنان شما را از بین می بردند.
شناسنامه کامل من...
خرداد 1386
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری